تا به تا نگاری

تلخِ جیغ

چقدر این روزهای خودم رو دوست ندارم. این حال خودم رو، این بی‌انگیزگی‌ام رو، بی هدفی‌‌ام رو! انگیزه‌ام رو گم کردم. هر روز دارم می‌گردم اما پیداش نمی‌کنم! می‌شه برگردم به سال نود و چهار؟ روزهایی که لبریز بودم از شور و نشاط برای ادامه‌ی زندگی! تمام نود و پنج به خواب و کرختی و بی‌حالی گذشت. به باری به هر جهت‌‌ترین حالت ممکن. این ماه‌های آخر رو هم فقط می‌خوام بگذرن. شاید نود و شش نوید اتفاقات خوب رو بده، نوید حال خوش! یه شادی درونی که نمودش رو تو لحظه به لحظه‌‌ی زندگیم ببینم. می‌گن اتفاقات خوب رو خودت باید برای خودت بسازی! اینا یا نمی‌دونن حال نداشتن و بی انگیزه بودن چیه، یا... یا نداره! اینا واقعا نمی‌دونن بی انگیزگی و بی حالی چیه! دلم حال خوش می‌خواد! شادی درونی می‌خوام. اتفاقات خوب و نو می‌خوام. تصمیمات جدید و قطعی! پیدا کردن مسیر واقعی. دلم می‌خواد بخندم، واقعا بخندم، حتی اگه لبهام این شکلی ‌‌➖ باشن!

   + فاطمه ; ۱:٥٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٥
comment نظرات ()

بر گذشته‌ها صلوات

پنچشنبه گذشت. و چه خوش گذشت. یکی از بهترین روزها تو ماه‌های اخیر بود:)

   + فاطمه ; ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٥
comment نظرات ()

من یک مغموم در انجام تکالیف هستم

امروز سه شنبه است. ساعت سه و ربعه. هوا تاریک تاریکه. صدای بارون که روی پوست فلزی کولر می‌شینه از دریچه میاد تو خونه و فضا رو پر می‌کنه. موسیقی بارون بی‌خوابی‌مو تشدید می‌کنه. تمام فکرم پیش تمرین‌هاییه که باید برای کلاس پنجشنبه انجام بدم. چهارتا کتاب رو باید بخونم و خلاصه بکنم، بعد فایل پی دی اف‌اش رو بفرستم توی گروه تلگرامی کلاس. الان که دارم اینجا می‌نویسم هیچکدوم رو نخوندم. یعنی هنوز دو تا کتاب رو اصلا نتونستم پیدا کنم. نیم ساعت پیش داشتم یکی‌شون رو می‌خوندم که یهو چنان آسمون قرمبه‌‌ای (غرمبه؟قرنبه؟قلمبه؟غرنبه؟) زد که قلبم ریخت. بیخیال‌اش شدم و اومدم بخوابم. اعصابم خورده که همه‌ی کارهام مونده. استرس ولم نمی‌کنه. نمی‌تونم تمرکز کنم. خدایا خواهش می‌کنم کلاس پنجشنبه رو به خیر بگذرون. کمکم کن بتونم خودم رو برسونم. هر چند اصلا دلم نمی‌خواد کارامو انجام بدم. دلم می‌خواد کتاب‌های دیگه‌ای بخونم جز اینهایی که باید. واقعا هر چیزی که اسم جبر روش میاد طاقت فرسا می‌شه. به دادم برس!

   + فاطمه ; ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٥
comment نظرات ()

آرزوهایی که میان و می‌رن

جدیدا آرزوهام داره سر به فلک می‌کشه. البته نه از حیث کمیت بلکه به لحاظ کیفیت. یادش بخیر، چه آرزوهای کوچک و سهل الوصولی داشتم. انقدر نزدیک بودن که الان دارم وسط‌شون قدم می‌زنم. اما دیگه خوشحالم نمی‌کنن. قدیما حتی با فکر کردن بهشون هم کیفور می‌شدم. شب‌ها چشم هام رو می‌بستم و سرمست از برآورده شدن‌شون به خواب می‌رفتم. اولین باری که بزرگترین آرزوی گذشته‌ام محقق شد تا خونه پرواز کردم. روی پاهام بند نبودم. به محض رسیدن به خونه با فریاد شادی و بالا پایین پریدن‌‌های سرخوشانه خانواده رو مطلع کردم. حالا اما همون آرزو مثل یه وصله‌‌ای شده که برام دلچسب نیست و هر روز دلم می‌خواد از خودم جداش کنم و بندازمش دور. چقدر قدرنشناس شدم. از خدا خجالت می‌کشم. یعنی فکر می‌کنه نمک خوردم و نمکدون شکسته‌ام؟ دلم نمی‌خواد این فکرو کنه. من واقعا قدرنشناس نیستم، فقط خسته شدم!

فارق از چیزهایی که روزگاری براشون نذر و نیاز می‌کردم و حالا از فرط روزمرگی دلم می‌خواد مثل یه غذای مسموم بالا بیارم‌شون، بذر آرزوهای جدیدی توی ذهنم کاشته شده. داره تو ذهنم ریشه می‌ده و هر روز و هر روز به شاخ و برگ‌اش اضافه می‌شه. گاهی با رویای رسیدن به‌‌شون شادی و نشاط تو صورتم موج می‌زنه و کرختی همیشگی از تنم فرار می‌کنه. اما گاهی فکر ناکام موندن دیوانه‌ام می‌کنه و اشکم رو درمیاره.

هیچ تضمینی نیست که آدم به آرزوهاش برسه یا نه، حتی اگه تمام تلاش‌‌اش رو بکنه. اما کاش وقتی آرزوها سراغ‌مون بیان که دیر نشده باشه. بیات نشده باشن. وقتی بیان که عطر تازگی‌شون تو زندگی‌مون بپیچه و همه رو کیفور کنه. اون‌وقت می‌تونیم چشم‌هامون رو ببندیم و با خیال راحت از اینکه تو زندگی‌مون هستن، سرخوشانه به خواب بریم.

   + فاطمه ; ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٥
comment نظرات ()
← صفحه بعد