زنی تنها

این منم

زنی تنها در اداره ای سرد

که کارم همان ساعت اول تمام شد، اما باید تا پایان ساعت کاری اینجا بنشینم و زل بزنم به صفحه مانیتورم.

این منم

زنی تنها در اداره ای سرد

که جای زل زدنِ خالی به مانیتورم، پرشین بلاگ را باز می کنم و وبلاگم را به روز رسانی می کنم.

این منم

زنی تنها در اداره ای سرد

که حوصله ام سر رفته خبر مرگم!

منتظر

  
نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٦
تگ ها :

NOT A TRUE LOVE

sometimes you feel like you have fallen in love. there is nothing worse than it. It doesn't seem a true love but just a sense that pull you toward itself and it cause you feel disable to ignore it. It just take all your mind . You have no way to escape because it has happened. so what's the remedy? let it go?! what will happen next?! there is no. end, this is just you, all alone in the crisis

Do you know anything worse?

  
نویسنده : فاطمه ; ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٦
تگ ها :

بشکن این کلیشه را

آدم‌ها به طور ناخودآگاه از تمام قومیت‌ها یک تصویر ثابت ذهنی دارند. به گمانم حتی کسانی که منکر این موضوع هستند هم راه گریزی از این ذهنیت‌ها ندارند. این مسئله برای بنده هم وجود دارد. حتی پیش‌ترها بیش‌تر هم بود. فی المثال این حقیر همواره ذهنیتی مثبت نسبت به تمام شیرازی‌ها داشتم. به عقیده ی بنده آنه‌ها جزو خوش مشرب‌ترین و بذله‌گو‌ترین و حتی باظرفیت‌ترین انسان‌های روی کره‌ی زمین بودند. کسانی که مدت‌ها می‌توانی از هم‌صحبتیشان لذت ببری و متوجه گذر زمان نشوی.

همواره چیزها یا کسانی در زندگی وجود دارند که با ذهنیت و عقیده ی تو بازی می‌کنند. آنها تو را دچار چالش ذهنی می‌کنند و مدام این نکته را به تو متذکر می‌شوند که ذهنت کوچکتر از درک مسائل است. 

چندی پیش با یکی از این افراد مواجه شدم که تمام محاسبات فکری ام را بهم ریخت. شخصی که زاده ی شیراز بود، اما هرگز با شیرازیِ خوش‌صفتِ همه چیز تمامِ ساخته‌ی ذهن من سنخیتی نداشت. نه بذله گو بود، نه خوش‌مشرب، نه کسی که بشود ساعت‌ها با او حرف زد و خسته نشد.

حالا من مانده‌ام و ذهنیتی که دیگر مثل سابق نیست. گیر کرده‌ام بر سر دو راهیِ سخت شکستن کلیشه های ذهنی‌ام و پایبند ماندن به آنها. گویا باید تصمیمی جدی بگیرم. راستش را بخواهید خودم هم مایلم کمی افکارم را بیشتر از چارچوب همیشگی‌شان پرواز دهم. دیگر زمانه‌ای نیست که بشود همه را در مرزبندی‌های ثابت نگه داشت. آدم‌ها عجیب‌تر و ساختارشکن‌تر از آنی هستند که ما تصور می‌کنیم!

  
نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٦
تگ ها :

حول حالنا

۹۵ داره تموم میشه، دیگه ساعت‌های آخره. سال جدید داره میاد. انشالله که برای همه خوب باشه و از خوبی برای همیشه تو ذهن همه بمونه❤

  
نویسنده : فاطمه ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ اسفند ۱۳٩٥
تگ ها :

← صفحه بعد