سلام دوستای خوب خودم، معذرت میخوام که این مدت نبودم.بهتون گفته بودم که زن داییم قراره فارغ بشه،فارغ شدقلبسه شنبه 21 آذر محمد عرفان عزیز ما به دنیا اومد. ما دوشنبه 20 ام رفتیم خونه داییم اینا،فرداش ساعت 5:30 از اونجا من رفتم دانشگاه زن داییمم رفت زایشگاهنیشخند وقتی برگشتم زن داییم هنوز بیمارستان بود. فردای اون روز با نی نی اومد خونه.اولش زیاد به نظرم خوشگل نبود ولی هر چقدر که میگذشت مهرش بیشتر و بیشتر به دلم میشست و در اخرم که شد عشق دختر عمَشقلب از اون روز تا حالا ما همش خونه داییم بودیم،ینی چترمونو باز کردیم و هیچ رقمه هم نمیبستیم،جوری که چترمون انقد باز مون پوسید، من رفتم یه چتر دیگه خریدم اونو باز کردیمخنده

زن داییم نمیتونست کار انجام بده،خیلی اذیت میشد و ما هم دلمون نمیومد تنهاش بذاریم.منم از همون جا میرفتم دانشگاه.روزایی که هم دانشگاه داشتم هم کلاس زبان خیلی سختم بود چون صبح زود میرفتم دانشگاه بعد از اونجا یه راست میومدم خونه یه سری وسایل برمیداشتم بعد میرفتم کلاس زبان و بازم برمیگشتم خونه داییماوه

سه روز پیشم که میخواستیم بیایم خونمون،از اونجایی که خیلی مونده بودیم و بهم وابسته شده بودیم،یهو زن داییم زد زیر گریه و داییمم بغض کرد و بازم نذاشتن بیایم. امروزم که داشتیم برمیگشتیم خونه زن داییم باز چشماش پر شد ،ولی خوب هر اومدنی یه رفتنی داره،نمیشه که همیشه موند اونجا.الان منم دلم تنگ شده برای داییمو زن داییمو بچه هاشافسوس

خلاصه این که چند روز خبری از من نبود دلیلش بی معرفتی من نبود.هیچ دسترسی به اینترنت نداشتم. وقتاییم که میومدم خونه کوچکترین فرصتی نداشتم که بیام اینجا..

دلم خیلی براتون تنگ شده بودقلب

راستی چن تا عکس از محمد عرفان تو یه پست جدا میذارم.هر کی خواست ببینه بگه بهش رمز بدملبخند