آقا ما امشب حدودای ساعت 10 رفتیم حیاط واسه قضای حاجت(گلاب به روتون البته:دی) بعد که اومدم بیرون با رنگ و روی باز شده(:دی) یه نگاه به آسمون کردم. نمیدونم اون لحظه جو منو گرفت یا من جو رو گرفتم؟ خلاصه یکیمون اون یکی رو گرفت:دی. میگفتم،یه نگاه کردم دیدم به به عجب اسمونی،چه ستاره هایی،عجب هوایی... اومدم خونه تحت تاثیر همون جوی که معلوم نبود گرفته یا گرفته شده پالتوم رو پوشیدم رفتم حیاط یه صندلی پلاستیکی گذاشتم زیرم غرق در تماشای اسمون شدم و یه گپ و گفت دوستانه با خدا داشتم. حالا از اونجایی که این جو خیلی زورش زیاد بود (اینجا دیگه مطمئن شدم که اون منو گرفته،ول کنم نیست:دی) دوباره اومدم خونه البوم عکسمو برداشتم رفتم حیاط دونه دونه عکسا و نگاه میکردم و واسه خدا افراد درون عکس ،مکان و اتفاقات درون عکس رو شرح میدادم. بعد دیدم چایی میچسبه،دوباره اومدم خونه شعله سماور رو زیاد کردم تا واسه خودمچای دم کنم ... لازم به ذکر میباشد که با هر بار برگشت من به خونه و رفتن دوباره ام به حیاط چشمای مامانم اندازه یه پیاله،نه اندازه ی یه بشقاب پلو خوری گرد میشد:دی... دوباره رفتم تو حیاط و روی صندلی و زل زدن به اسمون شب.خلاصه زیادی ذوق مرگ شده بودم زیر سقف اسمون،طوری که یه لحظه فکر کردم دارم میمیرم و این لحظات زیبای قبل از مرگه:))) باور کنید این فکر رو کردم:)))این ذوق مرگی ادامه داشت تا اونجا که....

میرسیم به سکانس اخر؛اونجایی که این جوی که منو گرفته بود رفت فک و فامیلشم صدا کرد با هم اومدن منو گرفتن.. در نتیجه اومدم خونه یه روفرشی با بالش و پتو برداشتم رفتم حیاط و واسه خودم جا پهن کردم و دراز کشیدم:دی.. حالا این حیاط حیاط که میگم کلا با گوشه موشَش 6 متره،که بالاشم تا نصف ایرانت زدیم،اونوقت بالا رو که نگاه میکنی کلا 2 متر از آسمون رو میبینی:))) خلااااصه فیلمی بودم واسه خودم دیگه امشب:))

حالا مامانم هی به بهونه های مختلف میومد یه نگا به من میکرد میرفت،بنده خدا فکر میکرد خل شدم:دی یه بارم اومد گفت،دختر پاشو بیا تو الان بابات میاد میترسه بنده خدا:دی منم که دیگه خیلی تحت تاثیر جو و زندگی زیباست و از این حرفا بودم یه نگاه اسلو موشن بهش کردم و با یه صدای نرم و ملایم،مثل نقش اول یه فیلم هنری گفتم:مامان توام بیا اینجا اسمونو نگاه کن،خیــــلی قشنگه... ولی مامانم استقبال نکرد:دی. اخرم اومد با سبدی مملو از پرده ی شسته شده،گفت پاشو میخوام اینا رو پهن کنم،برو اونور دوباره بیا بخواب اسمونو نگاه کن..

منم دیگه کلا پاشدم اومدم خونه:دی

(بنده معتقدم ادمیزاد اگر جوگیر هم میشود باید نهایت سعی و تلاشش را بکند که تا اخرین حد ممکن جوگیر شود:دی)

 

یه جمله خارج از شوخی: امشب من توی شش متر مالک تمام دنیا بودم...

امشب حیاط شش متری خانه ی ما به اندازه ی تمام دنیا وسیع شده بود...

امشب من پر کشیدم...

امشب من زندگی کردم،به معنای واقعی...