با دوتا زن داییام رفتیم خونه عموم اینا. زن عموم و دخترعمومم هستن.تخمه آوردن بخوریم،پیاله تخمه رو گذاشته بودن تو پیشدستی.من داشتم با زن داییم حرف میزدمو تخمه میشکوندم.اصلا هم به تخمه نگاه نمیکردم همینجوری رومو کرده بودم اینور و تخمه میشکوندم. یه دفعه اومدم تخمه بردارم ،دستمو بردم سمت تخمه هی گشتم تخمه نبود،دستم هی میخورد به بشقاب. برگشتم دیدم مامانم تخمه رو برداشته ببینه من چی کار میکنمنیشخند، بعدم همه به من خندیدند و دل جمعیت شاد شد.خنده

بله یه روزم که من ،خودم به صورت طبیعی ضایع نمیشم،مامانم منو ضایع میکنهمنتظر

حالا اخر سرم کلی ذوق کرده که منو ضایع کردهنیشخند این عمل مامان یه عکس العملی داره،در آینده ای نه چندان دور جبران خواهد شداز خود راضی