سلام

امروز رفتم دانشگاه،کلیات زبان شناسی داشتیم. یه دوست دارم،خیلی جیگره،خیلی دوسش دارم،همیشه کنار هم میشینیم،بعد فقط سر کلاس میخندیم.به ترک دیوارم میخندیم.کلی خندیدیم.موقع برگشتنم بازم خندیدیم وکلا خندیدیمنیشخند بعد که تو ترمینال از اتوبوس پیاده شدیم،به من گفت بیا بریم خونمون،منم بقیه رو دعوت کردم که شمام بیاین دور هم باشیم،خوش میگذره،عجب مهمون پرویی هستم،خودم اضافیم،مهمونم دعوت میکنمخندهخلاصه من و یکی دیگه از دوستان رفتیم خونشون. هنوز نرسیده،عرق تنمون خشک نشده، آهنگ گذاشت گفت پاشید برقصیم،ما هم پاشدیم یه عرض اندام کردیمخجالت بعد ناهار خوردیم.بعد عکس نگاه کردیمو یه کمیم حرف زدیم.میخواستیم برگردیم من رفتم جلوی اینه حاضر شم ،یه بشقابم کنار اینه بود،این دوتا هم همچنان داشتن میرقصیدن(ماشالا انرژینیشخند) من برگشتم بهشون یه چیزی بگم ،خوردم به بشقاب،بشقاب افتاد و شکست و من شرمسار گشتمگریه(اولین بار بود که میرفتم خونشون)دفه ی اول چقدر ضایع شدم.خیلی ادم تو این جور موقعیتا شرمنده میشه....

ولی فهمیدم که چیزیم نیست،چون باز مثل قبلنا ضایع شدمنیشخند