همیشه محرما دوست دارم دسته ببینم،اگه نبینم انگار محرم نیست،ولی هیچ وقتم دوست ندارم دنبال دسته راه بیفتم...واسه همین اغلب روزای عاشورا با دختر عموم میریم امام زاده،اونجا دسته های محله همشون میان سلام میدن و میرن،مام یه گوشه وای میسیم و نگاه میکنیم.بعد یه عاشورا که داشتیم از امام زاده برمیگشتیم،یه دختره رو تو جمعیتی که داشتن برمیگشتن دیدیم،که شلوارشو تا ساق پاش زده بود بالا و داشت برمیگشت،قشنگ شلوارش تا زیر زانوش بودو تا ساق پاش لخت بود،به جان خودم..

من و دختر عموم چشامون به گردترین حالت ممکن دراومد.گفتیم بهش تذکر بدیم،دختر عموم بهش گفت پات معلومه و همه دارن نگاه میکنن و از این حرفا(دقیقا جملش یادم نمیاد)...بعد دختره با یه حالتی که معلوم بود بهش برخورده و داره مارو اُُمُل فرض میکنه برگشت و مارو نگاه کرد و دوستشم گفت:نذر داره عاشورا با پای پیاده بدون کفش راه بره..

مارو میگیتعجب...دیگه آدم میمونه چی بگه..

+نذرش قبولخنثی

 بعداً نوشتــ : یه سری تغیرات اساسی میخوام اینجا انجام بدم تو چند روز آیندهچشمک