تنهای تنهای تنها

یه شب‌هایی در حالی که داری از خستگی تلف می‌شی، اما نمی‌تونی بخوابی. هزار تا فکر تو سرته و مشکلی که حل نشده تمام تمرکزت رو گرفته. اما انقدر تنهایی که نمیتونی با هیچکس حرف بزنی.

اکنون و در این لحظه از تمام فکرها و دغدغه‌ها بیزارم. تنهام و نمی‌تونم به هیچکس بگم چمه، نمی‌تونم بگم خوابم نمیاد، نمی‌تونم بگم مغزم در حال انفجاره. حتی نمی‌تونم با خدا حرف بزنم؛ تو گویی به کل قدرت تکلمم رو از دست دادم.

اگه همین الان یه نظرسنجی بذارن جلوم و بخوان از مزخرف ترین احوالات بگم بدون شک همین حالا رو مثال می‌زنم.

دلم می‌خواست حداقل می‌تونستم دعا کنم، حرف بزنم، دردمو به خدا بگم. ولی اینکه می‌دونم خودش داره می‌بینه دهنم رو بسته. نمی‌دونم چطور می‌بینه و منو تو این برزخ گذاشته. اصلا حواسش هست یا بندگان دیگه‌ش تو اولویت رسیدگی هستن؟

وای وای وای! مغزم! فکرم، فکرم درد می‌کنه.

کاش تموم شن این فکرای مزخرف، حالای مزخرف. کاش به ثبات برسه این زندگی. به یه تکلیف معین، به یه راه روشن و مشخص.

حواست هست بزرگوار؟ صدامو می‌شنوی؟ خسته‌م، خسته!


/ 0 نظر / 102 بازدید