هر سال تنهایی

خب، گویا تنهایی از بدو تولد به قنداق آدمی سنجاق شده و به این راحتی ها رهاش نمی‌کنه. گمون نمی‌کنم روزگاری رو به چشم ببینم که دیگه تنها نیستم و از غم تنهایی نمی‌نالم.

خیلی برام سخته بپذیرم سرنوشت همه آدم‌ها قشنگ نیست اما به نظر می‌رسه راه گریزی نیست و محکوم به پذیرشم. دل من خیلی چیزها می‌خواست که توانم بهشون نمی‌رسید و دونه دونه از لیست آرزوهام خط خوردن. خط خوردن هر کدوم خراشی روی روح و روانم انداخت که دیگه قابل ترمیم نبود.

بله هنوز فرصت هست و عمر باقی. و اما من؟ من اکنون و در این لحظه سرشار از حس نفرت انگیز ناامیدی ام و بدگمان به آینده. به هر ترتیب تا اینجایی که ما فرصت دیدن داشتیم روزگار چنگی به دلمون نزده، تا در آینده چه پیش آید. ما را که امیدی نیست، اما زمان متوقف نمی‌شه.

/ 0 نظر / 18 بازدید